X
تبلیغات
دلــــــــــم تنگ است
دختــــــر افغـــــــان

 

بزن باران برای من

برای اشکهای همچو بارانم

برای قلب رنجورم

برای جسم بیمارم

برای قصه ی راهم

برای عشق وایمانم

آه ای باران ببار

بر سر دختر تنها

مانده ام

گناهم چیست جز خون دل خوردن

به درد آشنا مردن

و من حیران از دوران

کجا شد عهد ما یاران

کجا شد یار غمخواران

کجا شد مونس دلها

کجا شد نم نم باران

زمانی یار هم بودیم

چه بسیار راه پیموده ،همراه هم بودیم

چه شبهایی که ما غمخوار هم بودیم

و اینک

نیست آن شبها و آن راها

نه یار هم نه غمخوار ونه همراهیم

منو تو عمق یک رازیم

سزاوارم به این دوری

سزاوری به این دوری ورنجوری

منو تو درد یک جانیم

منو تو مست یک جامیم

منو تو عشق هم بودیم

گمانم جان هم بودیم

تو را من میپرستیدم نه مانند خدا کمتر

بسیار کمتر زان خدای مهربان آن خالق یکتا

ولی من روح خود را در تو میدیدم

تو ایمان منو عشق منو درمان دردم بودی و افسوس

نبودم عشق وایمانت

هوا تاریک و شب غوغای بی خواب است

زمین سرد است وشمع بی تاب بی تاب است

دلم تنگ است از از این اشکها

زمان قهر است با نجما

زمان کوتاه و عمر کوتاهتر

شب،کوتاه و غم کوتاه

چشم بر چشمان مهتاب دوخته

عشق من از هر زمان افروخته

نیستی تا سر به روی شانه هایت

زار همچون ابر گریم

نیستی تا دست سردم را پناه باشی

نگاه خسته ام را بلکه جان باشی

تو رفتی وزمان ایستاده پا بر جا

وشعر،خشکیده بر قافیه ای بی جا

زمان تنگ است وغم افزون بر دوری

نمی آیی سزاوارم به این دوری؟

زمان کوتاه و عمر کوتاه

شب کوتاه و غم کوتاه

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 7:52  توسط دختــــــر افغـــــــان | 

 

مسافر خسته ی من

سفر بخیر

برای جاده های سوت وکور

سفر بخیر

تو رفته ای به عمق حادثه

به راه دور و بی عبور

ز خلوت نگاه یک صبور

و مانده ام چگونه با فراق دوریت سپر کنم

چه خاک را به سر کنم

وجود تو بهانه بود برای زندگی ناب

و اشک خودسرانه بود برای لحظه های شاد

نمی شود تو را ز یاد برد

فدای اشکهای وقت رفتنت

و بغض نا گسسته ات

صداقت وجود تو برای من نشانه ایست

برای من نشانه ی ستاره ایست

که در کمان ابروان تو نشسته است

فدای اشکهای بی بها

فدای اشکهای بی بهای بی صدا

که در کمین ره نشسته اند

مرا ببخش

برای هر چه کرده ام

برای نا سپاسی ام

تو را بهانه میکنم برای زندگانی ام

برای مهربانی ام

از آن زمان که رفته ای

اشکهای ماست که میرود

نمیشود تو رازیاد برد

نمیشود وجود مهربان تو ز یاد برد

نمیشود نگاه صادقانه ات به زندگی

و جای خالیت ز یاد برد

دلم مثال آتش است

و جان من مثال یخ

عزیزکم سفر بخیر

سلامتت برای من سعادت است

به هر کجا که رفته ای سفر بخیر

من از عبور جاده های انتظار

گذشته ام به افتخار

تو را به مهربان مهربان سپرده ام

تو را به خالق زمان سپرده ام

تو را به حق سپرده ام

سفر بخیر

سفر بخیر

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 12:7  توسط دختــــــر افغـــــــان | 

آسمان ابریست

ومن آهسته می خوانم

شعر وجودم را برایت نازنین باران

وافسوس از هجوم قطره های اشک

که آری باز هم با دیدنت از چشم فرو ریزند چنان پر تب

ومن هر دم به یاد آخرین پرواز دل بیمار می مانم

به هر سو که رو آرم ببینم چشمهای پر زمعصومیت گل را

که باز هم اشک درمژگان فرو خورده

خودش را از نگاهم دور می سازد

نمی دانم به یاد حرف خورشید باز خواهد گشت

مدام بر بام بی تابی فرود آیم

وگاه با یاد اشعارش که می آید از هر سو

بدون یک نظر پیغام

آرام میگیرد

 به یادم باش

 

 

 

چقده قشنگه آشنایی زیر بارون

نم نم اشکها روی گونه های مجنون

تاپ تاپ قلبایی که شنیده میشه تو دلهاشون

دو تاشون ساکت وآروم

انگاری حرف میزنن با هر نگاشون

فقط اون خدا میدونه که چه میگذره حالا توی دلهاشون

نم نم اشکها رو گونه زیر بارون

لااقل دیگه کسی نیست که بگه شده دیوونه

وتکان دادن دستاواسه ی هم موقع جدایی از هم

نمی دونی که چقدر سخته جدایی زیر بارون

نفس حبس تو سینه نگاه پر ازگلایه

قطره اشکی روی گونه

روی گونه جای بوسه

...

 

 

آسمون دلش گرفته

غصه بغضش و شکسته

دوباره بارون می باره روی جاده های رویا

من وتنهایی ودشت ودل آسمون غمگین

من و دنیای قشنگی توی اوج آسمونها.

روی جاده های رنگین

تابستون بارش وبسته

گریه ابر خزون چشماش و بسته

گل رز غمگین و خسته

کمرش از بی وفایی ها شکسته

دوباره پائیزمی یاد به شهر ما باز

جوونها می مونن و باز صدای خش خش برگها

توی جاده های رویا

صدای ناله برگها زیر پاها

روی سنگفرش خیابون

جوون ومیکنه مجنون بیابون

دلشون پر می شه از راز

مثل یک عاشق سر مست تو دشتها

برگهای خشک درختها یه بهونست

واسه ی قلبهای تنها

صدای چک چک قطره های بارون

من و عاشق می کنه باز

قناری پر می کشه فرصت موندن نداره.

وقت سرودن نداره

من وتنها می زاره به زیر بارون

حالا من می مونم وشرشرناودون

زیر قطره های بارون

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 8:57  توسط دختــــــر افغـــــــان | 

دلم تنگ است برای شانه های صبر

برای ناله های شب

برای گریه های درد

چه شد آن حرمت دلها

چه شد آن عهد وآن پیمان

کجا گم کرده راه شب

سبو در دست وراه کج

فغان از دست این وجدان

فغان از کج رو نادان

خداوندا نشانم ده حقیقت را

ومحو کن راه ظلمت را

خداوندا مدد میخواهمت امشب

خداوندا سبب میخواهمت امشب

من امشب با هوای مادرم زهرا

و همدردیه با گلها

در آن هنگام که در میسوخت

زمین، جولانگاه شیطان بود

و شب میتاخت و روز در بستر بیماری و مرگ بود

نه از درد بود

از غم بود

از ناشکیبایی بر عهد بود

دلم تنگ است

برای مادرم زهرا

برای مادر غمها

در آن هنگام که در میسوخت

دل انسانیت میسوخت

زمین وآسمان میسوخت

در آن هنگام که گل در پشت در بشکست

زمام عهد ها بشکست

سبو بشکست

دل هفت آسمان بشکست

مرگ بر شب

مرگ بر کجرو بی درد

مرگ بر ظلمت یک دهر

تو را گم میکنم هر شب ز دستانم

چراغی نیست راهی نیست

و من تنها بدون یاور وهمرا

زمین در زیر پاهایم

نفس را تنگ میگیرد

که من ازننگ میمیرم

و میگوید

چه شد آن حرمت دلها

چه شد آن عهد وآن پیمان؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 8:28  توسط دختــــــر افغـــــــان | 

بهانه ی ترانه ام

نگاه عاشقانه ام

تو زندگی برای من

تو آفتاب خانه ام

طلاطم وجود من

وجود صادقانه ات

تبسم لبان من

تو ونگاه عاشقت

تو چشمه ای ز رحمت خدا

برای بنده ای پر از گناه

من وسکوت تو وغروب

دل پر از هراس

صدای قلب من همش

خدا خداست

سکوت من به شهر شب

واشک من به کنج درد

تو از کرانه های دور

ترانه های نا صبور

و جاده های نا عبور

مرا نگاه کن از غرور

چه عاشقانه از تو سوختم

مثال قصه ی قفس

من از رهایی سوختم

چنین قفس برای من بهانه شد

برای زندگانی ام

نشان یک کمانه شد

 

 

تو را گم میکنم

هر شب ز دستانم

چراغی نیست،راهی نیست

ومن تنها وسرگردان

درون چاه تاریکی

اسیر دست شیطانم

اسیر شهوت آغشته بر اندوه

اسیر خواهش وافسوس

خداوندا چه باید کرد؟

با این خصلت مردود

زمین در زیر پاهایم

نفس را تنگ میگیرد

که من از ننگ می میرم

و میگوید

مرگ بر تو

که از لطف سخای مهربان

مولای هستی بخش

نوشیدی ولی افسوس

جام ایمانت، بشکستی

خداوندا زمان را اندکی با من مدارا کن

اسیر دست نفسم

می خورم هر دم

با زخم ناشکیبایی

تازیان از دست وجدانم

چه باید کرد؟

برای کودک غفلت

نمیدانم

خودم را در زمین ودر زمان گم کرده ام

یارای چشمانم،خوناب فراموشیست

کجا گم کرده ام خود را نمیدانم

نمی دانم

 

 

 

تو رفته ای

تا مرا آسمیمه سر کنی

مراز کنج گرم دلم رها کنی

من مانده ام تا رفتنت را نگاه کنم

اشکهایم را بدرقه ی راه کنم

بوسه هایم در پس باد

بر گونه ات رها کنم

تبسم غروب

هوای سرد

وقلب پر تپش

ومن کنار پنجره

نشسته ام به انتظار

وقاصدک به دست باد

مدام بگویمش به انتظار

خبر بیار خبر بیار

دلم شکست در آن سکوت نیمه شب

هوای تو درون قلب من

ومن بدون تو

تمام حق حقم به گوش ماهیان رسید

صدای آه من به آسمان رسید

صدای شکوه ام به کهکشان کشید

ولی نیامدی

نیامدی

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 9:5  توسط دختــــــر افغـــــــان | 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

با کدامین کلمات شروع به وصفت نمایم

ای طلوع بی غروب

ای نامت همیشه ماندگار در اذهان

ای زنده کننده ی انسانیت

ای شکوه همیشه جاویدان

بر شما چه گذشت در آن صحرای محشر

یا رسول الله ای بهانه ی نظام آفرینش

ای ستاره ی درخشنده در ظلمات

یا علی

ای مقدس

ای که نامت گشاینده ی درهای خیبریست

ای نوازشگر کودکان یتیم

آیا حسین در صحرای کربلا تنها بود؟

نه هرگز

اختیار نظام آفرینش در دست ایشان بود

فرات که در مقابل اقیانوس معرفت حسین مقداری نیست

یا حسین تو خواستی اسلام را با خونت

با لبان تشنه ات

با فدا کردن آفتاب وجودت زنده نگه داری

فدای قطره قطره اشکهای پاک شما

بر شما چه گذشت یا حسین

شرم بر من

که طنین هل من ناصر ینصرلی شما را نشنیدم

چرا من باید جزء آن دسته از افرادی باشم

که بعد از عروج شما به آسمان

بعد از وقوع واقعه پا به عرصه ی وجود گذاشتند

درعجبم چرا دز آن روز عرش به زمین نیامد؟

ای امام بزرگ من ای جدا کننده ی حق از باطل

دستم را بگیرید که بس در گمراهی به سر میبرم

قطعا عزاداری بر شما تنها گریستن نیست

من بگویید قیام شما برای چه بود؟

ریخته شدن خون پاک شما برای چه بود؟

یا حسین

به خدا قسم که مظلومید ومعصوم

گر جز این بود عزاداری بر شما برایم عبادت نمی شد

قیام تو چه بود جز امر به معروف ونهی از منکر؟

گر چه ما این امر را چه خوب به جا می آوریم

وای بر من وای بر ما وای بر تمام شیعیان

گر به جای نیاوریم

تو نه خاطره ای ونه داستان ونه افسانه

صحرای نینوا هست فرات هست دستان اباالفضل هست

وهمینطور گودال قتله گاه

وخون سرخی که سرخیش سنگهای سفید را گلگون نموده

وچه دلیل استوارتر بر واقعیت واقعه

وجود مقدس ثارالله واباالفضل العباس

وهر که نامش در زیارت عاشوراست از یاران

پس یزید وشمر ملعون کجا هستند؟

دربار وبارگاهشان کجاست؟

نه اینکه کاخشان بزرگ ومقامشان بلند بود

حال شوره زاری گذشته ودر باتلاق تعفن فرو رفته

واین درس عبرتیست برای یزیدیان زمان

هنوز صحرا همان صحراست

یزید وشمر وعمر سعد همگی هستند

اما هنوز مانده به قیام حسین

 مهدی جان

بگذار تا عشمان را به شما ثابت کنیم

بگذار تا آخرین نفس در رکاب تو خاک پای تو باشیم

وبندگیمان را به خداوند یکتا ثابت کنیم

ظلم بیداد میکند ومردم در خفقان

رود خون جاریست ومردم انگشت بر دهان

عاشورای دیگر در راه است

یا مهدی نینوا هست فرات هست

یزید وشمر وعمر سعد ملعون هست

فقط مانده قیام با شکوه شما

ادرکنی یا حسین زمان

ادرکنی یا مهدی جان

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 7:20  توسط دختــــــر افغـــــــان | 

از پشت دیوار سکوت

با یک دل زار آمدم

با چشمهایی پر ز درد

با غم بسیار آمدم

من رهروی هستم ز درد مردمان بی وطن

من آفتابم از دل شب آمدم

با ناله ودف آمدم

با نی ونی زن آمدم

با زنگ تنهایی کنون

مااز پس جام آمدیم

زنگار کن آیینه را

وقت سما هست مطربا

اینک بخوان آواز دلتنگیه ما

افسوس بیخوابی ما

جامی شکست

خونی چکید

قلبی تپید

آهی کشید

زیبای من آقای من

محو تماشایم کنون

یا میروی از دیده ام

یا تا ابدسر میگذاری بردل غم دیده ام

 

 

ای کاش رویای مرا تعبیر بود

حسرت آیینه ها تصویر بود

جای گمراهی ز قلبم لوحه ی تدبیر بود

نان شب در سفره ی هر پیر بود

چشم مردم ازهوسها سیر بود

جرم عاشق در نگاه وتیر بود

هر دلی در نزد یزدان گیر بود

جای ترسیم گناهان در دلم تردید بود

حرمت دلها به جا بود هر چه با تقصیر بود

جای انکار گناهان در خفا تدبیر بود

فرصت تکرار حرمتها اگر چه دیر بود

تن دستانم به دستت گیر بود

قلب من بازیچه ی تقدیر بود

اینچنین بازیگر تصویر بود

 

بگشا پنجره ی مه گرفته ی تکرار را

ونظاره گر آفرینش بی همتا باش

یک نفس تا رسیدن به آسمان کافیست

چشم بر هم نه ونظاره گر عشق باش

این عشق دروغین نیست

الهیست

تبسم روزگار در نگاه خسته ی منتظر

سکوت شب نوازشگر دل بی قرار

 

فردا در راه است ومن هنوز در دیروز مانده ام

امیدم به یغما رفته و من در اوج ناامیدی رو به بارگاهت آورده ام

در اوج ناامیدی با تمام یاسی که بر من غلبه کرده

چشم به فردایی دوخته ام که با سکوت همراه است وآرامش

هر چند این تند بادی ه در آن غوطه ورم همچون سکرات موت بر ترسم می افزاید

لیکن او آرامشی را در وجودم نهاده که جز به او

وبه فدایی روشن به چیز دیگری نمی اندیشم

میدانم که خیلی زودتر از آنچه که گمانم میرود به آرامش می رسم

وبه رویاهایم جامه ی عمل خواهم پوشاند

فقط لحظه ای درنگ با هدف معلوم وتوکل بر مقصود می خواهم و بعد

فردا مرا دریاب مرا در خود جای ده

وامید به یغما رفته ام را به من باز گردان

تو از من دوری اما من تو را در خود احساس میکنم

حس زندگی و بودن وتلاش برای آینده ای بهتر و روشنتر از آفتاب وسپید تر از مهتاب

پس آغاز میکنم می خواهم پلیدیها را از وجودم بزدایم

وآبی گردم و پاک چون آسمان

وقلبم آیینه ای شود که چون زیبایی ها ی آفریدگارش را دید

بی درنگ در خود منعکس کند

زندگی زیباست

اما نه به وسعت تفکر من

به وسعت نگاهی که یک موریانه به دنیا دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 5:56  توسط دختــــــر افغـــــــان | 

من ناتوان تر از شمیم یاس

بیکس تر از آهوی در بندم

من با خدایم حرفها در هر خفا دارم

من یک زمینی حرفها با آن خدا دارم

ای کاش مانند ستاره بی گناه بودم

بودم ولی از هر چه ناپاکیست جدا بودم

دلم چون پاره های ابر

وچشمانم لبالب از شتاب اشک

خدایا رحم کن بر من

 

خدایا رحم کن بر ما که می بینیم وخاموشیم

به هنگامی که طفلی را به سرنیزه می بندند

ویا حیثیت زن را به باد شهوت خود میدرند

آری چنین است بازی دنیا

نه میبینیم نه میگرییم

نه لرزش را به جان دیدیم نه میبینیم

ما ساقدوش ظالمانیم باسکوت خود

جز این بود

دل تنهای بی جا را به مسلخگاه هم آغوشی ظلمت نمیبردیم

گمان داریم که خوشبختیم

از او پرسید تنها آرزویت چیست

واو با آن نگاه بیگناهش گفت

پای چوبینی برای راه

ومن با بغض دلسوزی برای کودک افغان

برای آرزوی مانده در پایی که یک ظالم

برای قطره نفتی یا که یک مشت خاک بی سرو صاحب

از او بگرفت می گریم

چه شبهای سیاهی دارد این کشور

چه چشمهای براهی دارد این کشور

چه مردان جهادی داشت این کشور

چه زنهای شجاعی داشت این کشور

کجا شد؟

خاکستری شد در مسیر تند باد؟؟؟

کجا شد رحم اربابان؟

کجا شد دست بخشایشگرخوبان؟

نمیدانم برای کودک میهن بگریم یا برای کودک همسایه ی دیگر

تسلای وجودیم گر که دلجوی درد هم باشیم

فلسطین یا عراق یا کشوری در انتهای مرز این دنیای غم باشیم

مدارا کن مرد مردستان

مبارز باش حتی با خالی دستان

چه با شعرت چه با رنگت

چه با عشقت چه با خونت

و قلب من همچنان با زخم خونخواهی خواهد ماند

تا لحظه ی فرجامی موعود

و لبیک یا مهدی

 

 

مهدی می آیی از سفر؟

تا کی بشینم پای در؟

چشمم به راه اشکم به راه

دردم به جا آهم به گاه

نامت کجا یادت کجا

آن نامه های رفته در آبم کجا

آیا تو دیدی نامه ام

آیا شنیدی ناله ام

آیا سلام دست جمع عاشقان

بر تو رسید آقای من

مهدی می یایی از سفر؟

تا من کنم چادر به سر

الله اکبر گویی ومن پشت سر

مهدی میایی از سفر؟

گر چهل صبا

با آه واشک

عهد تو را گویم به لب

پیمان ببندم با خدا

از تو نگردم من جدا

مهدی می یایی از سفر؟

تا با تو گویم راز ودرد

مهدی غیابت تا به کی؟

تا کی نشینم پشت در

تا کی بگریم هر سحر

مهدی شما وما کجا

تو آسمان وماه کجا

گر تو بیایی مهربان

شاید که بازم آسمان

باران ببارد بیکران

شاید که این دشت گران

روزی رساند مستمندان را زیاد

مهدی می یایی از سفر؟

گر بنده ای گردم دگر

لبیک گویم با تمام جان وتن

ای امام عاشقان بی وطن

مهدی می آیی از سفر؟

...

ای آسمان از نام تو افراشته

حور وپریوش ذکر تو برداشته

قلبم زالطاف تو یارب باخته

مهرت درون هر دلی انگاشته

عشقت درونم اینچنین افروخته

ای خالق گلپونه های اطلسی

روزی رسان کودکان در بیکسی

زیبا نگار یاس دردلواپسی

اشکم چنان جاریست آخر دل بسی

 

 

طلوعی سبز در راه است

تماشا کن خدای مهربان با ماست

واو می داند اینجا عشق پا برجاست

و می دانم محبت کعبه ی دلهاست

واین فرجامی اشک است

در بازی هجران

من امشب شرم را بفروختم

من امشب شعله های عشق را افروختم

ستاره با ستاره یار با تار

چشم خشکیده ز درد دوری و باز

حرف دلم

دوستت دارم با چشمهای انتظار

دوستت دارم مثل لحظه های بی قرار

دستهایت را به من بسپار تا یارت شوم

در شب وروز یار وغمخوارت شوم

من اگر چه با شبم لیک تو آفتابم شدی

حس مرده در تنم تو باغبانم شدی

من کویرم سرد وبی روح

تو ولی یک آسمونی پرزمهری

کاش این دنیا بداند آرزومی

لحظه ای با من بمان

با نگاهت

محو شو در من و بگذار

مست چشمانت شوم

بوسه بر چشم ونگاهت

خاک پاهایت شوم

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 7:16  توسط دختــــــر افغـــــــان | 

آسمان بیدار است

وزمین خفته به آغوش زمان

چرخها میچرخند

روزها می آیند از پس شبهای بلند

چه کسی میداند

که چه تقدیری از آیینه ها می آید

من گمان می دارم که خداوند رحیم

از پی هر تصویر

که تجلی گر اصرار الهی ست

پیامی دارد

من وتو می دانیم کز پی هر تقدیر

حکمتی می آید

که نگاهی دارد به تکرار زمان

و چراغی دارد به آینده ای روشن

که خطاها نکنیم

من وفرسایش دل

تو وتصمیم و مکان

ما وتقدیر و زمان

چه شود آخر آوارگی افغان ها؟

 

عشق با ما نبود

یار همراه نبود

راه هموار نبود

من واو ما بودیم حیف او با ما نبود

من خودم بودم وتنهایی وشبهای بلند

او خودش بود وهمان عشقی که

حیف از ما نبود

یار با ما نبود

کاش او می دانست عشق ما راز نبود

درد ما ساز نبود

داستان راه نبود

راه آغاز نبود

عشق آزاد نبود

حیف آوار نبود

کاش میشد که تمام عالم را پر باران بکنم

اشک بر ابر بریزم گله از یار کنم

وای از این دشت مه آلود

وای از این وادی برهوت

درد درمان ندارد

عشق فریاد ندارد

ساز ما تار ندارد

تار ما...

آه ...

خسته ام از این دل

خسته از این همه عالم تا کی؟

آه از این راه دراز

آه از این سوز وگداز

آه از این سوز وگداز

مانده ام من گله از ماه کنم

گله از یار جفا کار کنم

یا که از چشم خطا کار کنم

یا که از این دل بیمار کنم

بهتر آنکه بنشینم به لب پنجره و

چشم بر راه کنم

گله از راه کنم

...

یار نبودی تو که غمخوار نبودی

همه شب بودی و از ما نبودی

 

 

می نویسم از درد

می نویسم از رنج

آه از سردی این شب

آه از هیزم خاموش

تا به کی غم مردم خوردن

تا به کی چشم به دلها دوختن

همه جا خاموشی ست

ساکنان عالم همگی آرامند

همگی در خوابند

همه جا غرق سکوت

همه جا غرق به خون

در میان فریاد چه کسی خواهد گفت

امنیت در همه جا حکم فرماست

چه کسی میداند در دل این شبها

که سکوت است ودلهامان آرام

کودکی می آید مردمی میمیرند

آیتی می آید مردمان می بینند لذا خاموشند

همگی خفته به آغوش سکوت

مردمان برخیزید

شهر ویران شد و خنیاگر ما رفت ز یاد

نان ما سنگ شد از این همه خشخاش چرا؟

شب نشین میگرید

مردمان میگریند

پشت آن ابر کبود ماه هم میگرید

 

 

گریه میکنم

برای شانه های سبز

برای سردی حضور سایه های زرد

و اشک خفته در نگاه غم

آسمان برای چه نظاره گر شدی حضور ما

مست غصه ایم نیست آرزوی ما

وای از غبار آبروی ما

چون نگین گمشده درون خاک

آرمیده ای وما به التهاب

وای از نگاه بی قرار تو

وای از صدای ماندگار تو

گریه میکنم برای خنده های تو

اشک هم کم است برای خاطرات تو

ای نگین خفته در زمین سرد

فدای اشکهای وقت رفتنت

آن زمان که لحظه ی وداع

از طنین اشکها جدا شدی

گفتی با تمام حس خود

از مـــــــــــــــــا گذشت

من تمام روز را اشک ریختم

من تمام لحظه های پر خروش

با تمام حس وحال بی قراریم

برای جسم نا توان تو اشک ریختم

زیر سقف آسمان

میان گریه ها

مانده ام

اشک من چرا به آسمان نرفت

آه من چرا به کبریا نرفت

نا قراریم ز دیده ها که نیست

آسمان در آن زمان برای تو گریست

باد گفت این نگین خفته در زمین از آن کیست

گفت مهربانترین پدر که زیست

آه ای زمین نظاره کن

ببین که کیست

گریه میکنم چرا خدا تو را ز ما گرفت

گریه میکنم چرا خدای مهربان مرا نچید

ای خدای مهربان که مهربانیت

دم به دم نصیب ما شده

گر یه ی من از برای نا سپاسی ات که نیست

شکر میکنم تو را که خالقی

شکر میکنم تو را که با صبوریت به بنده ات

فرصت دوباره می دهی

گر که گریه میکنم برای او

از برای جای خالی است و

دلتــــــــــــــــــنگی ام

مهربان ترین من مراببخش

گر گرفته ای گلی زما

باغ خالی محبتت

رنگ گرفت ز جمع دوستان

شکر مهربان مهربان

مهربانیت به قلب ما نشست

 

 

 

توی ناباوری ما تو چه آسون پر کشیدی

شدی مثل یک پرنده رفتی از ما دل بریدی

تو که رفتی خونه پر شد از گلایه

پـــــــــــــــــــــــــــر سایه

شمع روشن توی لاله

غم تو کمر شکن بود

آسمون اشکش تو بغضش

هوا اون روز خیلی سرد بود

دارن از غمت میمیرن آدمها

پاشو ببین

اشکها رو با دست سردت از رو گونه ها بچین

غم تو اینقدر بزرگه که تو قلبم جا نمیشه

حالا من مونده ام وبغض تو گلو که باز نمیشه

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 6:37  توسط دختــــــر افغـــــــان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
با سادگی ها میشود افسارها را دست گرفت
زنجیر ظلم وکین را با سادگی از هم گسست
عاشق بشو مثل صدف معشوق را در بر بگیر
در عمق دریاها بخواب آرامشی را سر بگیر
مثل ستاره شاد باش چشمک بزن بر ظلم دهر
مثل کبوتر با دو بال پرواز کن بر بام شهر
مانند من افسوس را سر لوحه ی قلبت نکن
معشوق را در بر بگیر شادی خود را غم نکن
لیلی اگر در چشم مجنون یار بود
در چشم هر انسان دیگر خار بود
لیلی درون چشم مجنون آن گل خمار بود
هرگز منال از جور شب هرگز منال از اشک وغم
با من بمان گر مثل من دیوانه ای
با من بمان گر مثل من شمعی وگاه پروانه ای


پیوندهای روزانه
مرکز توسعه تفکرات خلاقانه
شبکه طراحی صنعتی
رازهای بی جواب
منابع تجارت اینترنتی
تمدن های کهن وشهرهای گم شده
راهنمای آرایش وزیبایی
عجایب هفتگانه دنیا
تایتانیک
قصرهای دنیا
راهنمای غورباغه های دنیا
هنر مندان زن در تاریخ
آشپزی به روش فرانسوی
آیروبیک
مرکز توسعه تفکرات خلاقانه
دانشگاه ها و دانشکده های رایگان
موتور جستجوگرمنابع آموزشی
اسباب بازی های نوزادان
دولتهای جهان
اتحادیه اروپا
سازمان ملل متحد
مجله ی نقاشی های سه بعدی
یک قرن طراحی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
بهمن 1386
مهر 1386
شهریور 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
پیوندها
آدمک.......از شهاب
همنفس......از محمد
صدای سکوت.......از وحید
روزهای بی خاطره از اشکان
پادشاه عشق....از صادق
فلفلی ها...از محمد سالار
پل!!!......... ایستگاه دوستی
آرزوبهت ایمان دارم...عاشق
وای بر اسیری......از صید در دام
شکست و شکست....ناجی
بتكده ...از امير همايون
اگه هم صدام بودی...از سید جعفر
آهنگ تیتراژ پایانی برنامه های تلوزیونی...از محسن
شبهای بی ستاره....از رمیسا ومیترا
حرفهای تنهایی با یاران خیالی...کاوه
شهرزاد اولين وآخرين عشق شهرام ...از شهرام
دعا ومناجات...از یاس عزیز
سلطان عشق...از علی احمد رحیمی
مهجور
بنویس...از مزونی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان