تبليغاتX
دلــــــــــم تنگ است
دختــــــر افغـــــــان
 

من دختر افغانم

از دلم مینویسم تا بلکه بر دل تو بشینه

از شادیهام برات مینویسم تا بلکه غم دلتو بچینه

کمی از غمهام برات مینویسم تا فکر نکنی خیلی بهم خوش میگذره

کمی از شادیهام برات مینویسم تا فکر نکنی

غم درونم

دروغ نمیگم پس تو هم به من دروغ نگو

باورت میکنم تو هم منو باور کن

قبولت دارم همه جوره تو هم بگو قبولم داری

تا جونمو فدات کنم

 

زندگی

یعنی باور بودن باور داشتن دنیا اطرافیان وهر چی قضا وقدر که سرت میاد

تنها شباست که وقتی چشاتو رو هم میزاری فقط روحت ازش فاصله میگیره جسمت همونجایی که بوده هست

شب که چشاتو میبندی میگی خدا کنه لااقل تو خواب به اون چیزی که میخوام برسم

حالا خوبه چشاتو ببندی به اون چیزی که نرسی هیچ کوه ودشت ودمن وگل وگیاه

نبینی هیچ هی ببینی لب پرتگاهی داری گریه میکنی گم شدی اون چیزی که دوست داری یه جورایی ازت گرفتن

یکی دنبالت میکنه وتو تمام شب رو فقط می دویی

گریه میکنی و..............اما زندگی مثل رود جاریه نمی ایسته

زندگی

زندگی یعنی باور بودن،باورداشتن دنیا،اطرافیان وهر چی قضا وقدر که مقدر شده

انسان کوچک خفته در رَحِم

برای دیدن این دنیای بزرگ عجله نکن

قطعاً دنیای کوچکی که تو درآن هستی امن تر از هر جای جای دیگریست که میتوانی باشی

نا خواسته پا به دنیایی میگذاری که من گذاشتم

همان روزهایی بر تو خواهد گذشت که بر من گذشته

عجله نکن

هنوز مانده تا بیایی وسرد وگرم روزگار را بچشی

با سلام وصلوات پا به این دنیا میگذاری

همانطور که با سلام وصلوات به آن دنیا میروی

من نه برای خودم است که میگویم نه از دلم نه از غمهایم

نه شکایت روزگار میکنم ونه تو را میترسانم

من میگریم برای تو انسان کوچک

تویی که معلوم نیست بتوانی مادر یا پدرت را ببینی

همانطور که من نتوانستم

همانطور که بسیاری از کودکان یتیم شهر نتوانستند

تو هم به جمع کودکان گرسنه ی شهر افزوده میشوی

اما من نمیگذارم

تو هم نگذار

که روزگار بر ما فرمانروایی کند

من مادر تمام کودکان بی پناه شهرم خواهم شد

من به شما درس خواندن می آموزم من شبها برایتان لالایی می خوانم

من نمی گذارم لحظه ای دلتان تنگ شود

تا زمانیکه زنده هستم با این نیت

شما را به عرصه ی جولانگاه عشق خواهم برد

پس عجله نکن

 

 

دلم به اندازه دنیا ها گرفته بود

در امتداد لحظه ها میان بودن یا نیست شدن خواستن یا فنا شدن چشام وبستم وفقط گفتم

خدا

دنیا مال تو است خدا اما چرا بنده هات اینقدر سر چیزی که به اونها تعلق نداره

همدیگه روتحقیر میکنن ویا اینکه دست آخر همدیگه رو میکشن.

چشام به در بود منتظر بودم منتظر معجزه نه کسی درو زد نه کسی اومد.

بازم اشکهام بودن که مثل ابر بهار شروع به باریدن میکردن دستمالم دیگه خیس خیس شده بود

نه تنها اشکهامو پاک نمیکرد بلکه بیشتر صورتمو خیس میکرد

حالا دیگه هیچ کسی رو تو دنیا ندارم جز تو ای معبود من بگو کجا باید دنبالت بگردم

تو آسمونها آخه دستم اون بالا ها نمیرسه رو زمین آخه زمین جای ما گنهکاراست

نه تو که پاکی،دارم وجودتوحس میکنم منو تنها نذار خواهش میکنم

 

ای کاش

ای کاش گناه شستنی بود

ای کاش عذاب وجدان قبل از انجام گناه به سراغمان می آمد

ای کاش آدم آن میوه ممنوعه را نمیچید

ای کاش در کودکی پیش از اینکه چشم به دنیا می گشودم میمردم

ای کاش پروانه ای میبودم با بالهای آبی رنگ

پر میگشودم به روی صحنه ی نیلی آسمان

از اقیانوسها میگذشتم وانعکاس آبی بالهایم را در آینه اش به نظاره مینشستم

اما گناه نمیکردم

ای کاش یک تکه ابر بودم

برای پیر مرد فقیردهقان

بر مزرعه تاراج زده اش میگریستم

ورگ خشکیده زمین میگشتم

اما گناه نمی کردم

معذبم از این همه گناه که انجام می دهم آنهم در حضور پروردگاریکتا

کاش سنگ میبودم اما گناه نمی کردم

آنهم با وقاهت تمام در مقابل دید فرشتگان

من گناه میکنم وآنها لب میگزند

اما تو با صبوری با بخشندگی ات فقط نظاره گری

ای همیشه مهربانی در نامت نهفته

ای سیاهی از نامت گریخته

پادشاهی بر توست زیبنده

ستایش مخصوص توست ای آفریننده

زیبا نویس ،زیبا نگر،ای که زیبایی در تمام مخلوقاتت نهفته

ومن گریزان از بهشتت رو به شیطان کرده ام

وای بر من وای بر من

چه میشود مرا که چنین گستاخ به تو شده ام

مگر از گِل سرشتم نیست که اینچنین نا فرمانت شده ام

گِل را چه به بنده گی

تو خواستی مرا ،تو خواندی مرا بنامت ای دادار هستی بخش

مقدس شدم با روحی که در من دمیدی

وفرشتگان را به سجده مخلوقت فرمان دادی

مرا ببخش یا کبیر المتعال

 

 

 

 

آن شب

زمانیکه دل از همه چی بریدم ودست به سوی آسمان بلند کردم

با چشمانی گریان وجسمی کبود

قبر را در نظرم مجسم کردم

من نه در آرزوی لباس سفید عروسی که حسرت کفن را میخوردم

من در سکوت شب در خود می مردم

وازغم بسیار میشکستم

گویی از نو چشمانم را به روی دنیا گشودند

دیگر غم خودم را نه که غم امثال خودم را می خوردم

در سکوت شب هنگامیکه ماه هم چشمانش از خواب پر بود

به سختی گریستم

نه خواب به چشمانم آمد ونه غم رفت

نه مرگ به سراغم آمد ونه ماتم رفت

یکبار در کودکی خواب عاشورا را دیدم

ترسی عظیم سراسر وجودم را فرا گرفته بود

حقیقتا ترس ازظالم بدترین ترسهاست

وبدترین شکنجه ها همکلام ظالم شدن

پروردگارا

بر من چه گذشت؟

خودم بر خودم میگریم

بر امثال خودم

بر تمامی دخترکانی که در سکوت میشکنند

آرام میگریند از درد به خود می پیچند ولب میگزند

ودر کنج عزلت میمیرند

درد را در خودم کشتم ودَم از نفرین بر نیاوردم

نه بر ظلم گرفتار شده بر آن

که بلکه توجه ایزد منان را بر خودم شکر کردم

با هر غم به معبود نزدیکتر میشوم

و با نیش هر خنجر خدا را درقلبم حس میکنم

نه آن مرا زهر است ونه این درد

هر دو مرهمند برای منی که دست از دنیا شسته ام

سپاس خدای را که جز او کسی را ندارم

و کسی جز اواینگونه مرا دوست ندارد

من سرشار از عشق معبودم

ولبریز از درد مقصود

آرزو دارم تمام دختران بی پناه شهر را مهمان محبت الهی کنم

بوسه بر دستان زخم خورده شان زنم وشکر خدا کنم

ای دخترافغان ای همیشه خندان با چشمانی گریان

من وتواز یک دیاریم اما درد ماجهانیست

من وتو نه ازسفره ی فقرکه ازشلاق ظالم خوردیم ودم نزدیم

کاش شبها سررا بی شام بر بالین می نهادیم اما غم نمی خوردیم

من وتومقاممان از فرشتگان بالاتر می رود اگر همچنان شکر خدای رحمان به جای آوریم

وپا در دامن عفت گیریم

هر چند ظلم ظالم افزون ودرد شلاق افزونتر شود

دختر تنهای افغان درد ما میراث برجا مانده ازفقدان ماست

درد فقروحسرت معشوق در چشمان ماست

غم مخور دنیا هنوزم دست ماست

پا به دامن گیرتا زمانیکه فقر دامنگیر ماست

نان نداریم جان که داریم

غم اگر داریم اخم بر ابرو نداریم

 

باید

باید برای باران نامه بنویسم وبنویسم شهر ویران شده .

مزرعه آتش گرفته.خانه خراب شده.جوی آب خشکیده

وفرزند مادر مرده به دنیا آمد

ببار باران بر سر سرزمین غارت شده وبشوی غم ما را وزنده کن دل ما را به زلالی خویش

از باغ انارچیزی جز یک زمین هموار نمانده شاید اگر زودتر می آمدی فرزندان مادرم میهن راهی دیار کفر

نمی شدند وقصه ی باران را به باد فراموشی نمی سپردند

امروز اشک در چشمانم خشکیده وآه همچون کینه بر دلم مانده چگونه میتوانم به مردمم کمک کنم

چگونه میتوانم لقمه در دهان تمامی کودکان بگذارم

من یکی هستم دو تا دست دارم اما فرزندان

مادرم همه کوچک ونادانند،گرسنه اند ودرس نمی خوانند دیگر حتی مطرب حال نواختن ندارد

دیگر از جنب وجوش خبری نیست دیگر هفت شبانه روز برای عروسان مجلس به پا نمیکنند

دیگر همسایه از حال همسایه خبر نمیگیرد وخود در غم خود میمیرد

خوشه های گندم جای خود را به زیبا روی وحشی صفتی به نام خشخاش دادند

دیگر از صفای خنده ی زنان خوشه چین بچه به پشت خبری نیست

دیگر حتی نان در سفره نیست

بابا ازشرم سفره ی خالی وشکمهای گرسنه کودکانش از شرم نگاهای منتظرشان

دق کرد ومُرد.چنان که فردین هفت ساله مُرد

یاسین وجاوید وحسین و............. که طعمه ی یزیدیان زمان شدند

چقدر مادر گریست چقدربابا گریست چقدر مردم گریستند از اینهمه جور از اینهمه ظلمت وخفقان

مادران اعضای تکه تکه فرزندانشان را از کوه ها از روی تکه های لباسشان شناختند

نشناختند جوانان آنها قدی بلند وچهره ای زیبا داشتند دستان قدرتمند با دلی پر از عشق معصومین

حالا جاوید جان آیا این تکه ی لباس تو هست نه نه نیست

بابا دست در جیب تکه پارچه ی سوخته از پیراهنی که شبیه پیراهن جاوید است میکند

دستش چیزی را لمس میکند ومیگرید سوویچ ماشین را بیرون میکشد و به زمین می افتد

فکر کنم کمرش از داغ فرزند شکست

مگر نه حسین؟

راستی حسین تو کجا رفتی بگو آن یزیدیان چه به سر تو آوردند؟مُردی یا زنده ای؟

بگو تو را سوزاندند یا مثله ات کردند؟

بگو آیا تو هم در ارابه ی سوزان مرگ رقصیدی یا نه؟

مادرت برایت بمیرد مردمت برایت بمیرند کشورت برایت خون بریزد

چه بگویم باران که هر چه بگویم کم است

نیمی از دختران را از ترس آبرو از ترس اینکه مبادا شبانه دزدها به خانه بریزند وآنها را با خود ببرند

در کودکی عروسشان کردند نه با هلهله با چشمانی اشک بار

نیمی از ترس آبرو راهی دیار غربت شدند

کاش بباری باران بر پالیز هوس زده

بشوی هر چیزی را که مرا ازخدایم جدا نمود

فقر را از میان بر دار آتش بر گشتزارهای خشخاش بپاش وبگو ای کشتزارها

تا گندم نرویانید رحمت نمی شوم وبر سرتان نمی بارم

ببار،تمنا میکنم به خاطر ریحانه به خاطرسحر

به خاطر خدا ببار

 

با طپش قلبها

با ریزش اشکها

با کوهی از غمها

در یکی از همین روزها

که جاریست رودی از خونها

در امتداد لحظه های بر جای مانده از احساسها

در صبحی دل انگیزدر جمعه ای که گویند

همزمان با عید نوروز است نه همزمان با روز عاشوراست

ظهور میکند مهدی صاحب الزمان

پس برای ظهور هر چه زودتر با هم دعای فرج را بخوانیم

باشد که باری تعالی بر ما رحم کند

 

بار الاها

به من قلبی سر شار از مهرو محبت بده قلبی که پاک باشه حتم شده نباشه خداوندا

به من قدرت بده قدرت بده تا بتونم همدم بچه های پاک ومعصوم بشم همون بچه هایی که

از نعمت پدر ومادر محرومن من می خوام مادر تموم بچه های یتیم شهرمون بشم

من نمی خوام حتی یه روز به یکیشون سخت بگذره یا که دلش ابری بشه

خداوندا این قدرت وبه من بده تا دست پر مهرو محبت پدرو مادرهایی که

روزگار گوهر جوونیشونو ازشون گرفته رو تو دستام بگیرم

خداوندا به من این قدرت وبده تا شادیهامو تمام راحتی هام روباهاشون قسمت کنم .

خداوندا به من این قدرت وبده خداوندا تو این شهر پره از این مادر وپدرهاست

که بچه هاشون فراموششون کردن یا اصلا شرمشون میاد بگن مادر وپدرشونن.

بچه های کوچولویی که دستفروشی میکنن تو خیابونا اونم تو این هوای سرد

وقتی سایر بچه ها دست تو دست پدرومادراشون با لباسهای قشنگ ورنگارنگ

لبخند به لب تو فروشگاها دست پدرو مادراشون وبه زور میکشن

ما این ومی خوایم ما اونو می خوایم بچه ی کوچیک دست فروش

در حالیکه دستای یخ زدشو زیر بغلش قایم میکنه وقتی این منظره ها رو میبینه

دیگه سرما رو فراموش میکنه هاج وواج به تماشا میشینه

با خنده های بچه های خوشحال خنده رو لباش می یاد اما زود لبخندش محو میشه

زمانی که ثانیه ها میگذرن.دلم میخواست تو بغلم میگرفتمش براش لباس نو میخریدم

میخواستم برم پیشش دستای سرد وکوچیکش رو میبوسیدم اما نتونستم اطرافیانم وحرفاشون.

پروردگارا به من این قدرت وبده خدایا این قدرت وبه من بده برام اصلا مهم نیست

سنم چقده دیگه حتی حرفای این واونم واسم مهم نیست

من میخوام همبازی بچه های کوچیک وهم صحبت پدرو مادر هایی باشم

که بچه ها اونا رو به دست باد سپردن.من تو دلم غم دارم وقتی میبینم

ونمی تونم کاری بکنم خداوندا به من این قدرت وبده تا ندی

شبها با اشک میخوابم روزا با غم پروردگار من به من این قدرت وبده

تا بتونم یه خونه واسه سالمندان ویه آشیونه واسه بچه های کوچیک بسازم آمین یا رب العالمین.

بازم آه میکشم

تو سکوت حرفامو بهش میگم به جاهای تلخش که میرسه دیگه اشک امونم نمیده

پنجره منو تو بغلش میگیره سرمو به سینه ی سردش میگیره همه نگام میکنن ماه مهربون

ستاره های سربی نفس تو سینم میگیره دیگه جایی واسه نفس نمونده

مدام بغض تو گلو م رو تو خودم میریزم نکنه مامان از صدای گریه من بیدارشه اونوقته که.........

دلم تو رو میخواد فقط تو رو حالا دیگه تسبیح واز سرش میگیرم ........

هر قطره اشک من تو رو از خدای مهربون میخواد دستام تو تاریکی شب دنبال دستات میگردن

نگام دنبال نگاه پاک تو .

خودت گفتی شبا دستت رو بهم میدی تا تو دستام نگه دارم نترسم پس کجان دستات؟کجان؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 7:39  توسط دختــــــر افغـــــــان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
با سادگی ها میشود افسارها را دست گرفت
زنجیر ظلم وکین را با سادگی از هم گسست
عاشق بشو مثل صدف معشوق را در بر بگیر
در عمق دریاها بخواب آرامشی را سر بگیر
مثل ستاره شاد باش چشمک بزن بر ظلم دهر
مثل کبوتر با دو بال پرواز کن بر بام شهر
مانند من افسوس را سر لوحه ی قلبت نکن
معشوق را در بر بگیر شادی خود را غم نکن
لیلی اگر در چشم مجنون یار بود
در چشم هر انسان دیگر خار بود
لیلی درون چشم مجنون آن گل خمار بود
هرگز منال از جور شب هرگز منال از اشک وغم
با من بمان گر مثل من دیوانه ای
با من بمان گر مثل من شمعی وگاه پروانه ای


پیوندهای روزانه
مرکز توسعه تفکرات خلاقانه
شبکه طراحی صنعتی
رازهای بی جواب
منابع تجارت اینترنتی
تمدن های کهن وشهرهای گم شده
راهنمای آرایش وزیبایی
عجایب هفتگانه دنیا
تایتانیک
قصرهای دنیا
راهنمای غورباغه های دنیا
هنر مندان زن در تاریخ
آشپزی به روش فرانسوی
آیروبیک
مرکز توسعه تفکرات خلاقانه
دانشگاه ها و دانشکده های رایگان
موتور جستجوگرمنابع آموزشی
اسباب بازی های نوزادان
دولتهای جهان
اتحادیه اروپا
سازمان ملل متحد
مجله ی نقاشی های سه بعدی
یک قرن طراحی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
بهمن 1386
مهر 1386
شهریور 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
پیوندها
آدمک.......از شهاب
همنفس......از محمد
صدای سکوت.......از وحید
روزهای بی خاطره از اشکان
پادشاه عشق....از صادق
فلفلی ها...از محمد سالار
پل!!!......... ایستگاه دوستی
آرزوبهت ایمان دارم...عاشق
وای بر اسیری......از صید در دام
شکست و شکست....ناجی
بتكده ...از امير همايون
اگه هم صدام بودی...از سید جعفر
آهنگ تیتراژ پایانی برنامه های تلوزیونی...از محسن
شبهای بی ستاره....از رمیسا ومیترا
حرفهای تنهایی با یاران خیالی...کاوه
شهرزاد اولين وآخرين عشق شهرام ...از شهرام
دعا ومناجات...از یاس عزیز
سلطان عشق...از علی احمد رحیمی
مهجور
بنویس...از مزونی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان