![]() |
![]() |
|
| دختــــــر افغـــــــان |
|
پنجره را بگشا وببین طراوت باران را تبسم طلوع ورحمت خداوند رحمان را شاهنامه ی زمستان به بهار سبزختم میشود وداستان من وتو ..........به توکل بر خدای رحیم ای ساحل همیشه آرام من موج اشتیاقم را از دور دستها نظاره کن وببین که چگونه میشکنم وقتی به پایت می افتم زندگی زیباست واز آن زیباترانتظار انتظاری که شبها به دامان اشک پناه میبرد وروزهایی که به سختی به شب میگرایند شمردن روزها و نگاه مانده بر زمان وقتی که شمارش روزهای انتظاراز تعداد انگشتهای دست فراترمی رود قلبم بی سبب به سینه میکوبد طلاطمی در دریای دلم به پا میکند فقط توکل بر خدا آرامش وجودیم را به من بر میگرداند نه می توان بر تو گریست ونه شاد بود ظهورعشق در دامان شب آنهم باسیل اشک حریم عشق است این. وضوبگیر واجب است سجاده ای پر از نورو پر از عشق عشق به معبود، همان مقصود ،همان محبوب،همان محمود که مرا به تورساند همانطور که حوّا را برای آدم آفرید سرلوحه ی عشق خداوندی وجود نازنین توست برای من در حیرتم ای ماه آسمان شب با آنهمه زیبایی اش در مقابل چشمان توسر به سجده می نهد از من انتظاری نیست اگر در مقابل دیدگانت جان بسپارم که دلم نه به وسعت آسمان که به اندازه ی قفسی کوچک است مرا به آغوش دیدگانت بگیرای شکوه آفریدگار من اسم تو زیباترین نامیست که هر کس لیاقت آن را ندارد وتو لایق بودی که نامت از نام بهانه ی نظام آفرینش گرفته شد ای آفتاب سرزمین سیاه قلبم از من جدا نشو بگذار تا در دریای بیکران رحمت الهی محبتت غرق شوم بگذار تا همراه توکرانه ها را بپیمایم واز دیده ها محو شوم ستاره ی زندگی ام رو به خاموشی گرایید بگذار در آخرین دقایق عمرم با هرم نگاهت آب شوم مرا به انتظار نسپارو راه را عبادت چشمانم نکن ای نگاهت مهبط فرشتگان الهی بگذار تا با عشق تو سر بر خاک گذارم وفنا شوم حرف دلم بمان تا زمانیکه قلبم با اسم تو میطپد واندوه بی تو بودن راز شکسته شدن غرورم شد بگذار درهوای عشق تو رها شوم دست دردست طوبی نهم وازبند دنیا جدا شوم مرا در حسرت دیدارت مگذار بگذار تا برای رسیدن به تو دست به دعا شوم انتظار زیباست واز آن زیباتر وفاداریست بگذار تا وفادار حُسن تو باشم ودرانتظار تو لیلی زمان خود شوم چشم من آزاد باش وچون ابر بباربه درگاه ایزد منان بگذار تا فرشتگان نظاره گرحزن من باشند آنقدر ببار تا فرشتگان نیز همراه تو به گریستن آغاز کنند بگذار تا ترانه ی رحمت ایزدی دوباره نواخته شود وبشوید ناپاکی ها را و هر آن چه که مرا از تو جدا ساخته ببار همچون طوفان نوح بباربر سرزمین عشاق باران عشق وزنده کن پالیزهوس زده را بگذار تا ریاحین برویند وعَذرا بر تخت به یغما رفته اش بنشیند وتو را به پاس وفاداری به من ومرا به پاس وفاداری به تو به مبارکی آن روزحلّه بپوشانند وتاجی ازخورشید بر سر تونهند و بر سر من تاجی از ماه اما من نه تاج می خواهم ونه حلّه ی بهشتی آرمیدن در بستر چشمانت بهترین هدیه برای من است بگذار مست چشمانت شوم وبه این برهان درآستان کبریائی یزدان همراه فرشتگان سر به سجده حق نهم مرا همراه خود به هفت شهر عشق ببر وبگذار همراه توجاده های عشق را بپیمایم وآسمانی شوم معبد قلبت را سجده گاه من قرار بده تا با طپش قلبت از زمان جدا شوم ای راستی در نگاهت آشیان ساخته بگذار تاهم آشیان با تو خوشبخت ترین آدم دنیا شوم زجردوری از تو لذت نزدیکی به حق را در من آفرید اشکهایم دیگر نه فقط برای تو که برای بزرگی او نیز روانند کلبه ی حقیر قلبم مهبط بزرگان گشته وشکوه عشق راستین سر لوحه ی عشق تو میدانم که عاقبت به خواست مهربان مهربانان بر چشمانت بوسه خواهم زد مرا با خود به کرانه های دور ببر نه به دریاها به کهکشان بی انتهای خداوند جلیل دیشب برایت به اندازه ی دریاها گریستم نه پشت قاب پنجره در بستر تنهایی خویش با کوهی از اندوه به شهر خواب سفر کردم گفتم شاید تو را در خواب ببینم که ندیدم انگار مرا گریزی نیست از سکوت شب وپنجره بگذار برای رسیدنم به تو دست به دامان زهرا شوم سپیده میزند ومن هنوز در خودم از تو میمیرم فراق تو شوری در وجودم به پا کرده جای گلایه نیست اگر درغم هجرانت هم آغوش خاک شوم بگذار از قفس تنگ دلم رها شوم نه هم آغوش خاک هم آغوش ماه شوم زندگی
زندگی چقدر قشنگه با تو حتی تو بیابون با تو بودن چه قشنگه اونم حتی زیر بارون من وتو منواین دستای لرزون تو واون نگاه معصوم زیر بارون تو زیارتکده ی عشق با دوتا نگاه افسون یه نگاه روی زمین ویه نگاه خیره به جاده یه دل پر اضطراب ویه نگاه منتظربی تابه بی تاب یه نفر مثل ستاره اون یکی ساده ی ساده دو نفر مجنون وبی دل دونفر عاشق وصادق دو نفر مثل سراب دنبال هم دو نفر مثل حباب توی آب دلی که ساده نباشه مثل رود یک پارچه نباشه پایی که به راه نباشه دلی که بی تاب نباشه چشمی که راحت نباره تو رو یاد من نیاره توی شبها با ستاره بمونه با غم دوباره روزی که سراب نباشه آخر شاهنامه باشه شبی که باغم تموم شه روزی که بارونی باشه روزی بی غروب نباشه شبی بی ترانه باشه چشم من خسته به راته میباره، توی عزلت دوباره ناتمومه قصه ما چه قشنگه انتظارت تو رو دیدم توی آینه چه قشنگه اون نگاهت چشم من خیره به راهته من وبا خودت ببر دستم وبگیر تو دستات دلم وتنها نبر من واون ناز نگاهت منو اون عطر نفسهات شبونه دیونه میشم بی تو توی خواب ورویا ساده بودم ساده خواستم که بمونم گفتم شاید که یه روزی بشی تو مست ودیوونه ام من همونم من همونم همونکه ساده وتنهاست همونکه شده دیوونه همونکه در پی دریاست غم دل با تو نگویم حرف دل با تو بگویم راز دل با کس نگویم عطر تو هر شب ببویم مست گردم مثل لیلی مثل شیرین مثل عاشقهای دیرین
تقدیم به تو برای من که دختر صبرم شدی تو مرهم دردم نوای ضربه ی قلبم سکوت وقطره ی اشکم واضطراب و سردی دستم
بارالها من تنهاترین عاشقی هستم که از معشوقش میگریزد من همراه با باران میگریم وشبها به همراه ماه برای تمام کودکان غریب دنیا شعر لالایی میگویم من عاشق معشوقم هستم اما ترس از اینکه نکند لیاقتش را نداشته باشم از او کناره میگیرم بر سر سجاده عشق برای خوشبخت شدنش دعا میکنم خدا خدا میکنم من از خودم برای رسیدن به خودم میگریزم من شبها در بهشت سیر می کنم وروزها در جهنم کینه ها .من تو را در بهشت برین میخواهم آنجایی که برای همیشه مال خودمی.من مرگ را در یک قدمی خودم میبینم وتو را نزدیکتر ولطف حق را نزدیکتر برای همه شکر شکر شکریا جلیل من از خودم جدا میشم تا با روح تو یکی شوم ومانند تو آسمانی وقلبم قلمدان مهربانی تو .بنویس بر لوح دلم بیاض کن هر آنچه از عشق میدانی هر آنچه از بزرگی حق دانستی در این مدت در این هجری که ما را به الطاف خداوندی پیوند زد من دیگر برای گریستن به پشت پنجره نخواهم رفت من برای گدایی به پشت پنجره خواهم رفت گدایی خوبیها گدایی خدا خداوندا چگونه بگویم خودت را می خواهم برای همیشه مرا از قفس سیاه دنیای مادیات، هوسها، شهوتها،خودپسندیها رها کن بگذار تا در دنیای فرشتگان از نو متولد شوم بگذار تا در اولین نگاه نور تو را ببینم وکورو کرولال عشق تو شوم وسکوت گیرم نه هیچ بشنوم نه هیچ بینم ونه هیچ گویم بگذار در عطش عشق تو در سکوت عشقت غرق شوم بگذار تا برایت سجده کنم سالها قرنها لذت ببرم از عبادت تو تشنه عبادتت شوم پروردگارا از شرِّ شیطان رانده شده به تو پناه می آورم مرا لحظه ای به خودم وا مگذار که در گمراهی خواهم افتاد در گنداب خواهم مرد مرا از وسوسه های درونی ام نجات بده وبیماری دلم را با نوش داروی عشق خودت درمان فرما ای خالق من منم مخلوق کوچک تو منم آنی که از گِل آفریدیش .قطعا مجسمه ای سفالی بودم اگر از روح قدسی ات در من نمی دمیدی نمی دانم چه شد که لطف تو خوب خوبان بخشنده ی مهربان شامل حالم شد به من توجه کردی ودر من دمیدی الله اکبر الله اکبر الله اکبر ومن خلق شدم من ازقطره کمترم از زره کمترم اگر شکر تو به جای نیاورم دختران شب فراموش نشدنی بود توی نم نم بارون چند تا زن از این خونه به اون خونه رفتند طبقه ی پایین پر ازمرد بود یکی از اون زنها روی پله نشسته بود بقیه هم ایستاده بودند عاقد شروع کرد به خواندن خطبه ی عقد دفعه ی اول سکوت کرد به دفعه ی دوم که رسید حاجی با عصبانیت تمام داد زد پس چرا جواب نمیدی؟ دختر در حالیکه به زور جلوی اشکهاشو میگرفت آروم گفت بله . نه کسی هل کشید نه کسی نقل وشکلات وپول روی سرش ریخت زنها دست عروس وگرفتن وبردن توی خونه ی مهمونها تا منو دید دیگه اشکهاش امونش ندادگفتم چی شده هیچی نگفت فقط دستامو تو دستاش گرفت وگریه کرد تا اینکه داماد اومد همه دست زدن ونقل وشیرینی پخش کردند فردای اونروزم مجلس عروسی رو بر پا کردند وپس فردای روز عروسی حاجی به اتفاق خانواده عازم سفر شدند وعروس موند و........دیگه حتی عروسی ها نه تنها هفت شبانه روز بر پا نمیشه که عقد وشیرینی خوری وعروسی تو یک روز انجام میشه و برو که بخیر بری........ کودک بی پناه مندستهای کوچیکش ومشت کرده بود انگاری یه چیزی تو مشتش قایم کرده بود مثل همیشه همون بازی که شبها با پدرش میکرد اگه گفتی توی کدوم دستمه؟ هفت سال بیشتر نداشت یه روز که با بچه ها مشغول بازی بود وقتی داشت دنبال اونها میدوید یهو پاش به سنگی گیر میکنه وبا صورت میخوره زمین سرش وکه بلند میکنه اول جا میخوره اما سریع بلند میشه ناز میخندهبا آستین لباسش بینیش وپاک میکنه ومیره نزدیکتر نزدیکتر ونزدیکتر از پشت بچه ها داد میزنن فردین برگرد الان آمریکاییه میکشتت اما فردین حواسش نیست آروم به سرباز آمریکایی که روی کوپه های خاک نشسته نزدیک میشه دوباره دستاش وپشت سرش قایم کرده ومشت کرده حالا دیگه روبه روی اون سرباز ایستاده به محض اینکه دستاش و از جلو میاره تا بگه اگه گفتی تو کدوم دستمه یهو سرباز با وحشت از سر جاش بلند میشه وبا شلیک یه گلوله فردین ونقش بر نقش بر زمین میکنه و فردین جا به جا تموم میکنه سرباز سریع دستهای مشت شده ی فردین رو باز میکنه تا ببینه پسر کوچولو با چی میخواسته بهش حمله کنه تو دست راست فردین یه ریگ پیدا میکنه وبرای لحظه ی مات ومبهوت از کاری که انجام داده میماند تا مامان فردین کوچولو میاد روسر پسر کوچولوش اونو غرق به خون در حالیکه رو زمین افتاده میبینه و بچه ها اون سرباز آمریکایی رو با انگشت به مامان فردین کوچولو نشون میدن وسرباز ترسو ازبیم جونش تفنگش رو به طرف تک تک بچه ها میگیره که جلو نیان . فقط خدا میدونه توی اون لحظه چی تو دل مامان فردین گذشته اول که همه گفتند مبادا شکایت کنی که میبرند گوانتانامو خودتم میکشن اما داغ فرزند بدتر از زندان رفتن بود کار که به شکایت کشید والی که کشته مرده ی جنگ وآشوب بود یا لااقل می خواست خودی نشون بده یه شکایت نامه بر علیه سرباز آمریکایی تنظیم وبه مرکز میفرسته بعد دو سه ماه جواب میاد که سرباز آمریکایی برای دفاع از خودش در برابر تروریسم به آن فرد تروریسم شلیک کرده و....... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 15:18 توسط دختــــــر افغـــــــان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
با سادگی ها میشود افسارها را دست گرفت
زنجیر ظلم وکین را با سادگی از هم گسست عاشق بشو مثل صدف معشوق را در بر بگیر در عمق دریاها بخواب آرامشی را سر بگیر مثل ستاره شاد باش چشمک بزن بر ظلم دهر مثل کبوتر با دو بال پرواز کن بر بام شهر مانند من افسوس را سر لوحه ی قلبت نکن معشوق را در بر بگیر شادی خود را غم نکن لیلی اگر در چشم مجنون یار بود در چشم هر انسان دیگر خار بود لیلی درون چشم مجنون آن گل خمار بود هرگز منال از جور شب هرگز منال از اشک وغم با من بمان گر مثل من دیوانه ای با من بمان گر مثل من شمعی وگاه پروانه ای |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1386 مهر 1386 شهریور 1386 خرداد 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 |
|
RSS
|