![]() |
![]() |
|
| دختــــــر افغـــــــان |
|
آه از آن روزی که دستان تو از من دور شد آه از آن صبر وتحمل کاینچنین خشم گور شد اشک من باور نمیدارد نگاهم پشت چشم ماه یار را در بر نمی آرد بزن باران دل من سخت غمگین است عشق مجو از آنکه قلبش دشنه ی کین است اشک بر چشمم نمی ماند نفسهایم چه سنگین است ستاره داغ بر چشمان خود از شرم چشمانش کبوتر داغ بر بالهای خود از آه پروازش وشاعر داغ بر لبهای خود از خشم اشعارش
دارم از غصه میمیرم تو که نیستی ببینی دارم از غمت میمیرم تو کجایی که ببینی نمیبینی نمیبینی دیگه هیچ وقت نمیبینی نگاه ودستای سردم ونفسهام دیگه من هم نمیبینم تو واون چشمای نازت ونفسهات حتی تو خواب نمیبینم رفتی وتنهام گذاشتی چه قرارهایی که با هم نمیزاشتیم تو چرا تنهام گذاشتی مگه ما قرار نذاشتیم که بمونیم واسه ی هم؟ تو نذاشتی نگذاشتی آره من شکسته قلبم آره من خسته وسردم آخه از غمت شکستم من واست آرزوها داشتمو افسوس یکی شم بر نداشتم مگه من چی کم گذاشتم که تو اینطور از من ودلم گذشتی چرا رفتی چرا رفتی مگه من چی کم گذاشتم از منو آرزوهای من گذشتی با همه خوبی که داشتی عاقبت تنهام گذاشتی پا گذاشتی رو تموم آرزوهام از من ودلم گذشتی
دل من باور کن عشق سراب است سراب دل من غمگین باش یار محال است محال او دلش سنگ شدوشیشه ی قلبم بشکست سنگ بر دل بزد و روح لطیفم بگداخت اشک بر چشم نمانده آه بر لب نمانده غم بر دل بنشانده سنگ بر سنگ نمانده آه را قوت ای کاش نمانده درد را قدرت درمان نمانده تو که رفتی دشت خاموش شدو روشنی بر قلب نمانده اشک خشکید به چشمم راه برگشت نمانده
روز اول آشنایی روز دوم باز خوانی روز سوم عاشقی و باز تابی روز آخر هم جدایی این همه آخر یک همصحبتی ست آخر یک داستان عاشقی ست عاشقی یا نه هوس بیخود شدن از همه جستن بریدن خوار شدن روزهای پر ز مهرو عاطفه روزها سرشار از هر خاطره آخر از خود بریدن عاشقی ست عشق نیست این آخر دیوانگی ست آخر یک داستان عاشقی ست آخر هر عاشقی آوارگی ست
در آستانه ی مرگم نشسته ام که بیایی دلی برایم نمانده چرا نمی آیی
به باغ عاطفه ام هیچ رنگی نیست غبار آینه باشد که هیچ رحمی نیست مرا به کنج عزلت خود میکشاند شب به روی دفتر پیوند هیچ عهدی نیست
نه حال شعر گفتنم است ونه هم نفسی فضیلت انسانیت کشته شد در هوسی
باز دل در هوای پر زدن است وگل در انتظار بوسه ی باد ستاره می گریست در دل شب و ماه میگرفت صورت خویش
قلب من باور کن تو شکستی چون جام چون دل مرده زکام چشم من سخت ببار از پس آینه ها در نگه یار ببار
گر چه از من دوری اما بر وفاداری وفا کن صبر بیهودگی ام بس بر من افسرده دل کمتر جفا کن
چه کسی می داند که درون دل من چیست جز آواز فریبی و همان حس غریبی و دلم باز سراغ گل گمگشته ز آغوش چو مادر که جدا گشته ز فرزند گرفته و صدای تپش قلبی که عاقبت می ایستد از غم معشوق چه افسوس و صد افسوس که هرگز نه خواهد فهمید ونخواهد فهمید چه کشیدم ز پس چهره ی خندان به تو آری که همان نو گل بشکفته ی قلبم باشی چه کشیدم ز الطاف مغیلان که چرا با گل نازی که تو باشی من جوشیدم گل من باور کن که خدا یاور ماست که چه ما میگوییم که چه ما میخواهیم گل من گر چه طوفان شد و ببرید وجودت ز تن من که همان ظرف سفالینه ی پوسیده ی تنها که خودم باشم وبس ولی افسوس نتوانست خیال تو وعطر تو از خانه ی قلبم برباید ومن آری که همان گلدان درز گرفته باشم از غم دوری تو خواهم مرد یا به باد امروز یا به طوفان صبا
در التهاب لحظه ها دلم پر از صداقتت دلم پر از سکوت مات تو پر از غم نجابتت پرنده پر نمی زنه توکوچه ی خاطره ها ستاره سر نمی زنه به خونه ی آرزوها من وسکوت پنجره من ونگاه منتظر من وتبسم غروب من وهوای منفعل یه روز می یایی ازسفر با کوله باری از نفس هر آن حسادت می کنند پرنده های تو قفس من با تو خو شبختی مو قسمت میکنم هر چی دارم وندارم با تو قسمت میکنم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 6:20 توسط دختــــــر افغـــــــان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
با سادگی ها میشود افسارها را دست گرفت
زنجیر ظلم وکین را با سادگی از هم گسست عاشق بشو مثل صدف معشوق را در بر بگیر در عمق دریاها بخواب آرامشی را سر بگیر مثل ستاره شاد باش چشمک بزن بر ظلم دهر مثل کبوتر با دو بال پرواز کن بر بام شهر مانند من افسوس را سر لوحه ی قلبت نکن معشوق را در بر بگیر شادی خود را غم نکن لیلی اگر در چشم مجنون یار بود در چشم هر انسان دیگر خار بود لیلی درون چشم مجنون آن گل خمار بود هرگز منال از جور شب هرگز منال از اشک وغم با من بمان گر مثل من دیوانه ای با من بمان گر مثل من شمعی وگاه پروانه ای |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1386 مهر 1386 شهریور 1386 خرداد 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 |
|
RSS
|