![]() |
![]() |
|
| دختــــــر افغـــــــان |
|
من ناتوان تر از شمیم یاس بیکس تر از آهوی در بندم من با خدایم حرفها در هر خفا دارم من یک زمینی حرفها با آن خدا دارم ای کاش مانند ستاره بی گناه بودم بودم ولی از هر چه ناپاکیست جدا بودم دلم چون پاره های ابر وچشمانم لبالب از شتاب اشک خدایا رحم کن بر من
خدایا رحم کن بر ما که می بینیم وخاموشیم به هنگامی که طفلی را به سرنیزه می بندند ویا حیثیت زن را به باد شهوت خود میدرند آری چنین است بازی دنیا نه میبینیم نه میگرییم نه لرزش را به جان دیدیم نه میبینیم ما ساقدوش ظالمانیم باسکوت خود جز این بود دل تنهای بی جا را به مسلخگاه هم آغوشی ظلمت نمیبردیم گمان داریم که خوشبختیم از او پرسید تنها آرزویت چیست واو با آن نگاه بیگناهش گفت پای چوبینی برای راه ومن با بغض دلسوزی برای کودک افغان برای آرزوی مانده در پایی که یک ظالم برای قطره نفتی یا که یک مشت خاک بی سرو صاحب از او بگرفت می گریم چه شبهای سیاهی دارد این کشور چه چشمهای براهی دارد این کشور چه مردان جهادی داشت این کشور چه زنهای شجاعی داشت این کشور کجا شد؟ خاکستری شد در مسیر تند باد؟؟؟ کجا شد رحم اربابان؟ کجا شد دست بخشایشگرخوبان؟ نمیدانم برای کودک میهن بگریم یا برای کودک همسایه ی دیگر تسلای وجودیم گر که دلجوی درد هم باشیم فلسطین یا عراق یا کشوری در انتهای مرز این دنیای غم باشیم مدارا کن مرد مردستان مبارز باش حتی با خالی دستان چه با شعرت چه با رنگت چه با عشقت چه با خونت و قلب من همچنان با زخم خونخواهی خواهد ماند تا لحظه ی فرجامی موعود و لبیک یا مهدی
مهدی می آیی از سفر؟ تا کی بشینم پای در؟ چشمم به راه اشکم به راه دردم به جا آهم به گاه نامت کجا یادت کجا آن نامه های رفته در آبم کجا آیا تو دیدی نامه ام آیا شنیدی ناله ام آیا سلام دست جمع عاشقان بر تو رسید آقای من مهدی می یایی از سفر؟ تا من کنم چادر به سر الله اکبر گویی ومن پشت سر مهدی میایی از سفر؟ گر چهل صبا با آه واشک عهد تو را گویم به لب پیمان ببندم با خدا از تو نگردم من جدا مهدی می یایی از سفر؟ تا با تو گویم راز ودرد مهدی غیابت تا به کی؟ تا کی نشینم پشت در تا کی بگریم هر سحر مهدی شما وما کجا تو آسمان وماه کجا گر تو بیایی مهربان شاید که بازم آسمان باران ببارد بیکران شاید که این دشت گران روزی رساند مستمندان را زیاد مهدی می یایی از سفر؟ گر بنده ای گردم دگر لبیک گویم با تمام جان وتن ای امام عاشقان بی وطن مهدی می آیی از سفر؟ ... ای آسمان از نام تو افراشته حور وپریوش ذکر تو برداشته قلبم زالطاف تو یارب باخته مهرت درون هر دلی انگاشته عشقت درونم اینچنین افروخته ای خالق گلپونه های اطلسی روزی رسان کودکان در بیکسی زیبا نگار یاس دردلواپسی اشکم چنان جاریست آخر دل بسی
طلوعی سبز در راه است تماشا کن خدای مهربان با ماست واو می داند اینجا عشق پا برجاست و می دانم محبت کعبه ی دلهاست واین فرجامی اشک است در بازی هجران من امشب شرم را بفروختم من امشب شعله های عشق را افروختم ستاره با ستاره یار با تار چشم خشکیده ز درد دوری و باز حرف دلم دوستت دارم با چشمهای انتظار دوستت دارم مثل لحظه های بی قرار دستهایت را به من بسپار تا یارت شوم در شب وروز یار وغمخوارت شوم من اگر چه با شبم لیک تو آفتابم شدی حس مرده در تنم تو باغبانم شدی من کویرم سرد وبی روح تو ولی یک آسمونی پرزمهری کاش این دنیا بداند آرزومی لحظه ای با من بمان با نگاهت محو شو در من و بگذار مست چشمانت شوم بوسه بر چشم ونگاهت خاک پاهایت شوم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 7:16 توسط دختــــــر افغـــــــان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
با سادگی ها میشود افسارها را دست گرفت
زنجیر ظلم وکین را با سادگی از هم گسست عاشق بشو مثل صدف معشوق را در بر بگیر در عمق دریاها بخواب آرامشی را سر بگیر مثل ستاره شاد باش چشمک بزن بر ظلم دهر مثل کبوتر با دو بال پرواز کن بر بام شهر مانند من افسوس را سر لوحه ی قلبت نکن معشوق را در بر بگیر شادی خود را غم نکن لیلی اگر در چشم مجنون یار بود در چشم هر انسان دیگر خار بود لیلی درون چشم مجنون آن گل خمار بود هرگز منال از جور شب هرگز منال از اشک وغم با من بمان گر مثل من دیوانه ای با من بمان گر مثل من شمعی وگاه پروانه ای |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1386 مهر 1386 شهریور 1386 خرداد 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 |
|
RSS
|