![]() |
![]() |
|
| دختــــــر افغـــــــان |
|
از پشت دیوار سکوت با یک دل زار آمدم با چشمهایی پر ز درد با غم بسیار آمدم من رهروی هستم ز درد مردمان بی وطن من آفتابم از دل شب آمدم با ناله ودف آمدم با نی ونی زن آمدم با زنگ تنهایی کنون مااز پس جام آمدیم زنگار کن آیینه را وقت سما هست مطربا اینک بخوان آواز دلتنگیه ما افسوس بیخوابی ما جامی شکست خونی چکید قلبی تپید آهی کشید زیبای من آقای من محو تماشایم کنون یا میروی از دیده ام یا تا ابدسر میگذاری بردل غم دیده ام
ای کاش رویای مرا تعبیر بود حسرت آیینه ها تصویر بود جای گمراهی ز قلبم لوحه ی تدبیر بود نان شب در سفره ی هر پیر بود چشم مردم ازهوسها سیر بود جرم عاشق در نگاه وتیر بود هر دلی در نزد یزدان گیر بود جای ترسیم گناهان در دلم تردید بود حرمت دلها به جا بود هر چه با تقصیر بود جای انکار گناهان در خفا تدبیر بود فرصت تکرار حرمتها اگر چه دیر بود تن دستانم به دستت گیر بود قلب من بازیچه ی تقدیر بود اینچنین بازیگر تصویر بود
بگشا پنجره ی مه گرفته ی تکرار را ونظاره گر آفرینش بی همتا باش یک نفس تا رسیدن به آسمان کافیست چشم بر هم نه ونظاره گر عشق باش این عشق دروغین نیست الهیست تبسم روزگار در نگاه خسته ی منتظر سکوت شب نوازشگر دل بی قرار
فردا در راه است ومن هنوز در دیروز مانده ام امیدم به یغما رفته و من در اوج ناامیدی رو به بارگاهت آورده ام در اوج ناامیدی با تمام یاسی که بر من غلبه کرده چشم به فردایی دوخته ام که با سکوت همراه است وآرامش هر چند این تند بادی ه در آن غوطه ورم همچون سکرات موت بر ترسم می افزاید لیکن او آرامشی را در وجودم نهاده که جز به او وبه فدایی روشن به چیز دیگری نمی اندیشم میدانم که خیلی زودتر از آنچه که گمانم میرود به آرامش می رسم وبه رویاهایم جامه ی عمل خواهم پوشاند فقط لحظه ای درنگ با هدف معلوم وتوکل بر مقصود می خواهم و بعد فردا مرا دریاب مرا در خود جای ده وامید به یغما رفته ام را به من باز گردان تو از من دوری اما من تو را در خود احساس میکنم حس زندگی و بودن وتلاش برای آینده ای بهتر و روشنتر از آفتاب وسپید تر از مهتاب پس آغاز میکنم می خواهم پلیدیها را از وجودم بزدایم وآبی گردم و پاک چون آسمان وقلبم آیینه ای شود که چون زیبایی ها ی آفریدگارش را دید بی درنگ در خود منعکس کند زندگی زیباست اما نه به وسعت تفکر من به وسعت نگاهی که یک موریانه به دنیا دارد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 5:56 توسط دختــــــر افغـــــــان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
با سادگی ها میشود افسارها را دست گرفت
زنجیر ظلم وکین را با سادگی از هم گسست عاشق بشو مثل صدف معشوق را در بر بگیر در عمق دریاها بخواب آرامشی را سر بگیر مثل ستاره شاد باش چشمک بزن بر ظلم دهر مثل کبوتر با دو بال پرواز کن بر بام شهر مانند من افسوس را سر لوحه ی قلبت نکن معشوق را در بر بگیر شادی خود را غم نکن لیلی اگر در چشم مجنون یار بود در چشم هر انسان دیگر خار بود لیلی درون چشم مجنون آن گل خمار بود هرگز منال از جور شب هرگز منال از اشک وغم با من بمان گر مثل من دیوانه ای با من بمان گر مثل من شمعی وگاه پروانه ای |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1386 مهر 1386 شهریور 1386 خرداد 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 |
|
RSS
|