![]() |
![]() |
|
| دختــــــر افغـــــــان |
|
آسمان ابریست ومن آهسته می خوانم شعر وجودم را برایت نازنین باران وافسوس از هجوم قطره های اشک که آری باز هم با دیدنت از چشم فرو ریزند چنان پر تب ومن هر دم به یاد آخرین پرواز دل بیمار می مانم به هر سو که رو آرم ببینم چشمهای پر زمعصومیت گل را که باز هم اشک درمژگان فرو خورده خودش را از نگاهم دور می سازد نمی دانم به یاد حرف خورشید باز خواهد گشت مدام بر بام بی تابی فرود آیم وگاه با یاد اشعارش که می آید از هر سو بدون یک نظر پیغام آرام میگیرد به یادم باش
چقده قشنگه آشنایی زیر بارون نم نم اشکها روی گونه های مجنون تاپ تاپ قلبایی که شنیده میشه تو دلهاشون دو تاشون ساکت وآروم انگاری حرف میزنن با هر نگاشون فقط اون خدا میدونه که چه میگذره حالا توی دلهاشون نم نم اشکها رو گونه زیر بارون لااقل دیگه کسی نیست که بگه شده دیوونه وتکان دادن دستاواسه ی هم موقع جدایی از هم نمی دونی که چقدر سخته جدایی زیر بارون نفس حبس تو سینه نگاه پر ازگلایه قطره اشکی روی گونه روی گونه جای بوسه ...
آسمون دلش گرفته غصه بغضش و شکسته دوباره بارون می باره روی جاده های رویا من وتنهایی ودشت ودل آسمون غمگین من و دنیای قشنگی توی اوج آسمونها. روی جاده های رنگین تابستون بارش وبسته گریه ابر خزون چشماش و بسته گل رز غمگین و خسته کمرش از بی وفایی ها شکسته دوباره پائیزمی یاد به شهر ما باز جوونها می مونن و باز صدای خش خش برگها توی جاده های رویا صدای ناله برگها زیر پاها روی سنگفرش خیابون جوون ومیکنه مجنون بیابون دلشون پر می شه از راز مثل یک عاشق سر مست تو دشتها برگهای خشک درختها یه بهونست واسه ی قلبهای تنها صدای چک چک قطره های بارون من و عاشق می کنه باز قناری پر می کشه فرصت موندن نداره. وقت سرودن نداره من وتنها می زاره به زیر بارون حالا من می مونم وشرشرناودون زیر قطره های بارون
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 8:57 توسط دختــــــر افغـــــــان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
با سادگی ها میشود افسارها را دست گرفت
زنجیر ظلم وکین را با سادگی از هم گسست عاشق بشو مثل صدف معشوق را در بر بگیر در عمق دریاها بخواب آرامشی را سر بگیر مثل ستاره شاد باش چشمک بزن بر ظلم دهر مثل کبوتر با دو بال پرواز کن بر بام شهر مانند من افسوس را سر لوحه ی قلبت نکن معشوق را در بر بگیر شادی خود را غم نکن لیلی اگر در چشم مجنون یار بود در چشم هر انسان دیگر خار بود لیلی درون چشم مجنون آن گل خمار بود هرگز منال از جور شب هرگز منال از اشک وغم با من بمان گر مثل من دیوانه ای با من بمان گر مثل من شمعی وگاه پروانه ای |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1386 مهر 1386 شهریور 1386 خرداد 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 |
|
RSS
|