![]() |
![]() |
|
| دختــــــر افغـــــــان |
|
بهانه ی ترانه ام نگاه عاشقانه ام تو زندگی برای من تو آفتاب خانه ام طلاطم وجود من وجود صادقانه ات تبسم لبان من تو ونگاه عاشقت تو چشمه ای ز رحمت خدا برای بنده ای پر از گناه من وسکوت تو وغروب دل پر از هراس صدای قلب من همش خدا خداست سکوت من به شهر شب واشک من به کنج درد تو از کرانه های دور ترانه های نا صبور و جاده های نا عبور مرا نگاه کن از غرور چه عاشقانه از تو سوختم مثال قصه ی قفس من از رهایی سوختم چنین قفس برای من بهانه شد برای زندگانی ام نشان یک کمانه شد
تو را گم میکنم هر شب ز دستانم چراغی نیست،راهی نیست ومن تنها وسرگردان درون چاه تاریکی اسیر دست شیطانم اسیر شهوت آغشته بر اندوه اسیر خواهش وافسوس خداوندا چه باید کرد؟ با این خصلت مردود زمین در زیر پاهایم نفس را تنگ میگیرد که من از ننگ می میرم و میگوید مرگ بر تو که از لطف سخای مهربان مولای هستی بخش نوشیدی ولی افسوس جام ایمانت، بشکستی خداوندا زمان را اندکی با من مدارا کن اسیر دست نفسم می خورم هر دم با زخم ناشکیبایی تازیان از دست وجدانم چه باید کرد؟ برای کودک غفلت نمیدانم خودم را در زمین ودر زمان گم کرده ام یارای چشمانم،خوناب فراموشیست کجا گم کرده ام خود را نمیدانم نمی دانم
تو رفته ای تا مرا آسمیمه سر کنی مراز کنج گرم دلم رها کنی من مانده ام تا رفتنت را نگاه کنم اشکهایم را بدرقه ی راه کنم بوسه هایم در پس باد بر گونه ات رها کنم تبسم غروب هوای سرد وقلب پر تپش ومن کنار پنجره نشسته ام به انتظار وقاصدک به دست باد مدام بگویمش به انتظار خبر بیار خبر بیار دلم شکست در آن سکوت نیمه شب هوای تو درون قلب من ومن بدون تو تمام حق حقم به گوش ماهیان رسید صدای آه من به آسمان رسید صدای شکوه ام به کهکشان کشید ولی نیامدی نیامدی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 9:5 توسط دختــــــر افغـــــــان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
با سادگی ها میشود افسارها را دست گرفت
زنجیر ظلم وکین را با سادگی از هم گسست عاشق بشو مثل صدف معشوق را در بر بگیر در عمق دریاها بخواب آرامشی را سر بگیر مثل ستاره شاد باش چشمک بزن بر ظلم دهر مثل کبوتر با دو بال پرواز کن بر بام شهر مانند من افسوس را سر لوحه ی قلبت نکن معشوق را در بر بگیر شادی خود را غم نکن لیلی اگر در چشم مجنون یار بود در چشم هر انسان دیگر خار بود لیلی درون چشم مجنون آن گل خمار بود هرگز منال از جور شب هرگز منال از اشک وغم با من بمان گر مثل من دیوانه ای با من بمان گر مثل من شمعی وگاه پروانه ای |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1386 مهر 1386 شهریور 1386 خرداد 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 |
|
RSS
|